خط داستانی
ریشل پس از جداییِ دردناکی دیگر از نیویورک فرار میکند و به خانه والدینش در سندیگو میرسد. آنها مصمماند دختر گمراهشان را با دختری خوب آرام کنند. ریشل با چند قرار دیدار کور به شدت ناموفق روبهرو میشود. او سرانجام اجازه میدهد مادرش او را با کریستین، دختری معمولی کالیفرنیایی، آشنا کند. به شدت از این کار شاکی است، اما مادر درست میگوید. در حالوهوای ریشل دوستانش منتظرند تا رابطه را خراب کند. آنها میدانند، حتی اگر او اعتراف نکند، هنوز چراغی برای رابطه با دوستدختر سابقش روشن است و نمیدانند چه اتفاقی میافتد اگر دوباره برای بازپسگیری ریشل ظاهر شود.