Storyline
میشل از کارفرمایش، آقای بلانژه، به خاطر عشق به ژولیت دزدی کرده است. او اکنون در زندان است. یک شب، در حالی که در سلولش خوابیده است، ناگهان بیدار میشود، درها باز میشوند و او خود را در یک روستای عجیب مییابد که همه ساکنان حافظه خود را از دست دادهاند. در آنجا دوباره با ژولیت ملاقات میکند که به نظر میرسد برای ازدواج با یک مرد قدرتمند، که ممکن است بلوتی باشد، موافقت کرده است...