Storyline
وقتی جانی کوچک به نام کریستا پسری انسان به نام زک را به اندازه خود کوچک میکند، او قسم میخورد به موجودات فرادستی جادویی کمک کند تا شرکت قطع درختی طمعکار را که خانه آنها را نابود میکند متوقف سازند: جنگل بارانی پاکی که به آن فرنگولی میگویند. زک و دوستان جدیدش برای دفاع از فرنگولی در برابر الوارچینها میجنگند — و روحی خشمگین که آنها به صورت ناخواسته پس از قطع درخت جادویی آزاد میکنند.