خط داستانی
تامی بورک، یک لولهکش جوان و خوشاخلاق که آچار لولهاش را ارگ لولهای مینامد، از احساس حقارت خود بیخبر است. روزی متوجه میشود که یک دایی عجیب و غریب فوت کرده و کلاه قهوهای به او به ارث رسیده که گفته میشود برای صاحبش خوششانسی میآورد. در همین حال، ایدیت ورثینگ و عمهاش آنا منتظر دایی ثروتمند ایدیت، آدولف پلومر، از استرالیا هستند. در یک تماس به خانهشان، تامی به اشتباه به عنوان دایی معرفی میشود و به زودی یک romance متقابل با ایدیت شکل میگیرد. آنها به اشتباه در حین شاهدی برای ازدواج فراری، ازدواج میکنند. فارل، رقیب ایدیت، از فریب تامی مطلع میشود و او را متقاعد میکند که با او فرار کند؛ اما تامی در پی او میدود، در حالی که در پیژامه و کلاه قهوهایاش است. در آخرین لحظه، پیامی میرسد که به ایدیت میگوید او و تامی قبلاً ازدواج کردهاند.