کَسِ کشیشِ سان لورِنزو
ورونا در دههٔ پنجاه. دان استفانو، کشیشِ کلیسای سن لورنسو، روزگاری رانندهٔ مسابقهٔ اتومبیل و بازیکن تنیس پرشور بود. به خاطر تجربیاتش در جنگ، تصمیم گرفت کشیش شود. او از مسابقه بازنشسته شده، اما گاهی دوباره تنیس بازی میکند، ترجیحاً با تاجر هنر ثروتمند، کاطانی، که با خانوادهٔ او دوست است و در منزلش میهمان دائمی است. ارتباطات او با خانوادهٔ کاطانیها به او امکان داده تا شاگردش، گیلدا، دختر نوجوانی که به کمک نیاز دارد، را نیز به عنوان خانهدار در آنجا بگذارد. با این حال، خانم کاطانی به تدریج مشکوک میشود که گیلدا هر روز گل رز زرد تازهای روی لباسش میپوشد. او بر این باور است که هذهٔ گلها را از شوهرش دریافت میکند؛ که او عاشق مخفیِ اوست. این نه تنها به یک گفتگوِ داغ میان این دو منجر میشود، بلکه به رو در رو شدنِ خانمِ خانه با خدمتکار نیز میانجامد.