خط داستانی
شاعر و لیلمور از طریق نوشتن زندگی میکنند، اما علاقه عمومی به شعر مدرن کم است و درآمدشان بسیار کم است. یک طلبکار آنها را تحت فشار قرار میدهد، وقتی که یک ارث ناگهانی به آنها کمی تنفس میدهد. آنها یک خانه قدیمی در یک روستای کوچک میخرند، جایی که زندگی ارزانتر از کپنهاگ است. روستاییان به تازهواردان بیاعتماد هستند. پس از مدتی، نانوا، قصاب و خواربارفروش دیگر به شاعر و لیلمور اعتبار نمیدهند. همچنین طلبکار قدیمی دوباره به دنبال آنهاست. آیا شاعر باید از استانداردهای شاعرانه بالای خود صرفنظر کند و اشعار سادهای برای موسیقی محبوب بنویسد تا پول به دست آورد؟