کوردانیا
کوردونیا، ۱۹۵۰. اردوگاه مهاجران که تقریباً رها شده است خانه دو خانواده باقیمانده است: یکی عراقی و دیگری لهستانی. باسریها از پسزمینهای بسیار مرفه به اسرائیل آمدند. در سن ۱۵ سالگی، ماتریارش ماریسل با مردی ازدواج کرد که از آن زمان تنفر پیدا کرده است. ماریسل این نفرت عمیق را به فرزندانش منتقل میکند؛ پسر بزرگش که هنگام ورود به اسرائیل به کبیوت زده شد تا بخشی از یک سازمان جوانان مهاجر باشد، و دختر نوجوان ۱۲ سالهاش. در کنار نفرت، او همچنین برای این تغییر عظیم و قریبالوقوع در زندگیاش که با کمک برادرش، عزرا، یک فرستاده موفق و سازمان یهودی-آژانس، خواهد آمد، امیدهای کاذب پرورش میدهد. خانواده دیگر از لهستان میآیند و به اسرائیل برای دلایل ایدئولوژیک مهاجرت کردهاند. مادر، معلم باتجربه، سعی میکند جان تازهای به «ام impossible» بدهد، اما او نیز در زمانهای بحران و ناامیدی خود را به «حقیقت صهیونیستی» میسازد و شک میکند."