آن دختر طلایی قلب
پس از مرگ همسرش، جورج بلیک، وکیل، شرق را ترک میکند. او ابتدا دختر زیبا و جوانش، لوسی، را در یک صومعه میگذارد. پس از چند سال سفر از جایی به جای دیگر، در تلاش برای یافتن مکانی که در آن خوشحال باشد، در لاریات هالو، یک شهر معدنی، مستقر میشود. او به زودی عاشق زنی از سالن رقص به نام آن میشود. این موضوع حسادت لارکین، رئیس سیاسی شهر را برمیانگیزد. برای شکستن جورج بلیک، لارکین او را برای شهرداری نامزد میکند، با هدف شکست او. آن از نقشه مشکوک است و سعی میکند بلیک را تحت تأثیر قرار دهد تا از نامزدی خودداری کند. اما بلیک به وعدهاش برای شرکت در انتخابات پایبند است و برای پیروزی میرود. دختر بلیک به پدرش مینویسد که میخواهد در صومعه بماند و راهبه شود. پدرش موافقت میکند. حالا با قطع هر پیوند شرقی، از آن میخواهد که با او ازدواج کند. او قبول میکند، اما میگوید که تا بعد از انتخابات صبر خواهند کرد.