خط داستانی
پیرمردِ نقاشِ خیابانی، جوجی، بیهدف و بیخانمان در پیادهراهها سرگردان است. همراه با دوستان بیخانمانش زندگیاش را از طریق فروش نقاشیهایش در خیابان میگذراند. نقاشیهایش که با تابشِ پوسترهای مقوایی به شکل دینامیک منفجر میشوند، چشمهای کیوکو، تاجرِ هنری، را میربایند. او فقط وقتی احساس زنده بودن میکند که نقاشی میکند، اما برای پر کردن خلأ درونش جایی پیدا نمیکند و سعی میکند از راه مشروبخوایی خود را غرق کند. به جَوّی کشانده شده، کیوکو به او مأموریت میدهد تا برایش نقاشی کند. آن دو به سوی یک دامنهی کوهستانی دورافتاده سفر میکنند و در آنجا جوجی هم از محیط طبیعی اطراف و هم از خود کیوکو الهام میگیرد.