خط داستانی
پس از از دست دادن پدر در سانحه ای رانندگی سالی یک دختر نوجوان به نام سوها با مادرش رابطه خوبی ندارد و از تاریکی می ترسد. او با دوستی تازه پیدا کرده به نام شب در دهکده ای آرام در دره سوها آرام می یابد. درخت سنگ سیاه روزی به دست می آورد و به باغ کیهانی وارد می شود و ستارگان جهان در شب پرورش می یابند. آنجا با اومو باغبان کیهانی آشنا می شود. وقتی مردان پلوتو سنگ تاریکی را می دزدند و سایه شب گم می شود، اومو هشدار می دهد اگر تاریکی را به صورت شبانه بازنگردانند جهان از بین می رود. سوها با اومو به پایگاه پلوتو می رود تا شب را از مرگ به خاطر نبود سایه اش نجات دهد. در برخورد با او در یک کشتی دزدان بین دو سیاه چاله ها، پلوتو در واقع مرد جوان دلربا و مهربانی است که در رویاهای سوها می آید.