کهکشانهای کوچک
Little Galaxies
الیزابت یک شب از خواب بیدار میشود و مطمئن نیست که آیا فریاد خودش بوده که او را بیدار کرده است. در همان حال، لوسیا از میدان تِتوآن میگذرد و با وزش بادی مواجه میشود که خاطرهای از دوران کودکی را در او بیدار میکند. هر دو زن، داغ از دست دادن را با خود حمل میکنند. ما نمیدانیم که فردی که در مترو کنارمان نشسته، چگونه انسانی است. گاهی هنوز خود را در حالی مییابیم که به سوی او دست دراز میکنیم. گاهی او را به چنگ میآوریم و گاهی از لای انگشتانمان میلغزد و میرود. پنجشنبهای، الیزابت و لوسیا سوار یک مترو در جهت پُبْلِنِئو میشوند.