خط داستانی
وقتی ژرار روباهی مرده را در حیاط خانه دید، پیرمرد به شکل عجیبی پریشان میشود و افکار مرگ خود را با تمرکز روی جسد حیوان در ذهنش میبیند. با دیدن اندوه شوهرش، جوسلین نیز به تردید و افسردگی دچار میشود. پس از شبی از عذاب، آنها تصمیم میگیرند روباه را در زمینی که خانهشان بود در ژوتل دفن کنند. جنگل قطبی در کمتر از همه جا به روستا نفوذ میکند و جوسلین را به یادمانهای عمیق سوق میدهد. پس از یک پیک نادر با یاد روباه، زوج با موجودی رازدار روبهرو میشوند که آنها را به صلح با نیروهای درونیشان هدایت میکند.