خط داستانی
هدا، یک دانشجو، در پورت سعید با پدر بیوهاش، فتحی المهدوی، که مالک یک شرکت تأمین و صادرات است، زندگی میکند. نعیمه، یک کارمند در شرکت، فتحی را فریب میدهد تا عاشقش شود و با او ازدواج کند. هدا به دلیل تفاوت طبقاتی اعتراض میکند. نامادری به دختر ناتنیاش بدرفتاری میکند که او را وادار میکند به عمهاش در اسکندریه سفر کند و در آنجا به دانشگاه بپیوندد، جایی که با کاپیتان دریا شکری، برادر سمیرا، همکلاسیاش در دانشگاه، آشنا میشود.