هزار کتیبه پدر بزرگم
پدر بزرگ بزرگ من استاد ادبیات در تهران بود. در سال ۲۰۰۲ به کانادا مهاجرت کرد تا با پسرش زندگی کند. او روزهایش را در اتاقی بالا در خانه ای حاشیه ای در اسکاربور، انتاریو می گذراند و بیشتر می خواند و می نوشت، انگلیسی میآموزد، فیلمهای فارسی میبیند، اخبار فارسی دنبال میکند و با سگ خانواده، اوریو، همراه میشود. هر روز پیاده رویش را انجام میدهد، با چای صبح و شب و گفتن دوستت دارم وقتی با هم روبه رو میشویم. او ۲۱ سال از ۲۲ سال زندگی من را در این خانه دیده است. ارتباط کلامی ما محدود است و فهممان از یکدیگر با این موانع زبانی نسبتاً بالا میرود. این پیوند را زیبایی زبان ما تقویت میکند. هیچ چیز از قبل برنامه ریزی یا گفتگو نشده بود. من او را خوابیده دیدم و او هم من را دید. بقیه ماجرا به همین ترتیب پیش رفت. هیچ سوال یا تردیدی نبود.