خط داستانی
وقتی میلیو شاد، دیوانهوار، سرگرمکننده و شیرین در دوران نوجوانی با تجربیات تروما مواجه میشود، فلشبکهای شدید و مشکلات روانی جدی برایش به وجود میآید. همه کار انجام میشود اما هیچ کس نمیتواند هیولای درون سرش را ساکت کند. میلیو در هفدهسالگی در آغوش مادرش میمیرد. خسته و کاملاً فرسوده، بالاخره اجازه یافت تا برود. میلیو نخستین نوجوان در هلند است که به دلیل رنج روانی ناامید به ازوفنیا جان میدهد.