خط داستانی
۱۹۹۳. امانوئل پسر جوان دهکدهای در شرق فرانسه است. او فکر میکند در بهروزی با هابورتیس، کشیش محلی، دوستی یافته است. روز بارانی به کلیسا میرود و قول میدهد به هیچ کس چیزی را که اتفاق افتاده است نگفته باشد. سی سال بعد، امانوئل آن روز را به یاد میآورد. در ایستگاهی بازرسان، به طور نامحسوس دستگاه ضبط صدایش را روشن میکند و اظهاراتش را آغاز میکند.