خط داستانی
در سال ۱۹۷۵ از من دعوت شد هر فیلمی که بخواهم بسازم هرچند که در مینیاپولیس فیلمبرداری شود. دیوید هاوککاک، دوست فیلمسازم در ورمانت که به طور اتفاقی در مینیاپولیس بزرگ شده، از من خواسته بود او را فیلمبرداری کنم. او به تازگی با سرطان پایانپذیر در اوایل ثلث زندگیش تشخیص داده شده بود و میخواستم روزهای آخر بیمارش را ثبت کنم، در حالی که از شیمیدرمانی به روشهای درمانی نيو ایج هدایت میشد. من دل و جراتی برای دنبال کردن اکثر روزهای آخر دیوید نداشتم. در همین حال من و استیو آسچر با هم به مینیاپولیس رفتیم تا از غریبهها بپرسیم چه چیزی در زندگیشان دوست دارند فیلم شود. برای من، این تقریباً مانند یک عمل طلبکاری بود.