خط داستانی
بدن خراب شده چوروجومو به مدت صد و هشتاد و سه سال به آرامی در خیابانهای گرانادا پرسه میزند. زیر آفتاب سوزان، او با دستی بلند شده منتظر پولی است. لیمبوی بیپایانی که در آن زندگی میکند با ورود یک جوان مراکشی که کلید قدیمی در دستانش دارد، قطع میشود. آنها با هم به جستجو در خرابهها، فضاهایی که ناپدید شدهاند یا در حال تغییر هستند، در گرانادای امروزی میپردازند تا خانه اجداد جوان را پیدا کنند؛ آخرین موریسکهای اخراج شده که هنوز خاطراتی از آنها در ذهن دارد.