خط داستانی
آبلیل کارمند اجتماعی با زبان تیز و خستگی است که زندگیاش با مراقبت از دیگران، وظیفه و وضعیت بحران عاطفی به هم پیوسته است. او که تازه از هم جدا شده، دختر نوجوانش والنتینا را در ریتم خانوادگی تنگ و ناامن پرورش میدهد. در جلسه درمان خانوادگی، والنتینا میگوید میخواهد با پدرش جولیان زندگی کند که زندگیاش به نظر آسان میآید. با روبهرو شدن با خانه خالی، آبل پیدا میکند که در گوبندی با گابریل، بیسک خاطرخواهی که گرمای او از ناامیدی او رهایی میدهد، جرقهای از امکان روبهرو شدن با نسخهای از خودش که با ازدواج یا مادر بودن شکل نگرفته است، وجود دارد. پدیدار شدن حقیقتهای پنهان از پایان ازدواجشان به طور غیرمنتظرهای فشار میآورد و او را به نقطهٔ شکستن میرساند.