خط داستانی
پس از ساختن زندگیای که روزی رویایش را در سر پرورانده بود، جوانی کمکم احساس میکند که تلاش مداومی که برای حفظ آن میکرد بس استنشاقاش میکند. خسته و ناامید، رویاها و هدفهایی که اولیه برای سخت کار کردن داشت را از یاد میبرد. با محکمتر شدن دام اعتیادش، واقعیتش شروع به شکافتن میکند. بدون ماده، ذهنش به شدت واژگون میشود، درک او را منحرف کرده و از جهان اطرافش جدا میکند. به زودی، او نسخهای تاریک و سایهگون از خودش را در دوردست میبیند... نظارهگر، منتظر و آرام آرام به سمت او نزدیکتر میشود. آنچه به فرار آغاز شد، به کابوسی روانی تبدیل میشود، زیرا این چهره غیرقابلانکار، نشانهای ترسناک از فروپاشی ذهنش و بازتابی هولناک از راهی است که انتخاب کرده است.