خط داستانی
بعد از اینکه بئو از اتهام قاچاق مواد مخدر برادرانش مطلع میشود، سعی میکند نجات را در تنها کسی که حاضر به دادن آن است پیدا کند. او چارلی، عشق زندگیاش را در حالی پیدا میکند که در حال اجرا است و با خواندن سعی دارد از مشکلاتشان فرار کند و پدر بیمارش را نجات دهد. بئو زمانی که چارلی نمیتواند به او توجه کند، توجهش را طلب میکند. لحظه به لحظه وضعیت وخیمتر میشود تا اینکه همه چیز از کنترل خارج میشود و در یک لحظه ناگهانی پر از آدرنالین، بئو به طور تصادفی به چارلی ضربه میزند. برای او این آخرین قطره است. به جای نجات رابطهشان، بئو تصمیم میگیرد در حالت مستی رانندگی کند و در نتیجه به یک دختربچه برخورد میکند و جسد کوچکش را روی آسفالت سرد رها میکند. دختربچهای که اتفاقاً او را میشناسد. اقدامات بئو دنیای چارلی را در هم میشکند و او را پشت سر میگذارد، اما نه به تنهایی.