الأميرة على اللِّيبَة
Die Prinzessin auf der Erbse
یک روزگاری پادشاهی جوان بود که آرزوی بزرگش را برآورده کند: ازدواج با یک پرنسس! یک شب، طوفانی شدید رخ داد و کسی به دروازه کاخ ضربه زد. پرنسسی پیش پادشاه ایستاده بود که در را گشود. او کاملاً آب گرفته بود و به نظر نمیرسید نجیب باشد، اما اصرار داشت که یک پرنسس واقعی است. برای جلوگیری از دیدن فرزندش دوباره ناموفق، ملکه نقشهای کشید. او برای دختر جوان تختی با قلههای پتو و بالشت آماده کرد، اما روی زمین یک نخود گذاشت. صبح، پرنسس با درد بسیار wakes up bruised، زیرا تمام شب روی چیزی سخت خوابیده بود.