سوفیشکا
Sofichka
سوفیشکا پس از بیست سال غیبت به روستای بومی خود در آبخاز از طریق گرجستان بازمیگردد. دوباره دیدن خانه و دیدار با روستاییان او را به یادآوری میبرد و زندگی او از ابتدای ازدواجش تا جنگ، تبعید در سیبری، و سالهای سخت گذشته با پوست از ذهنش میگذرد. اما با وجود همهٔ تجربیات سخت، سوفیشکا به مردم و زندگی ایمان دارد و به خاطر یاد همسرش که زود هنگام درگذشت، وفادار به خاطرهٔ او میماند.