خط داستانی
یک خانواده به یک جزیره دورافتاده در جنوب شیلی سفر میکنند. در طول سفر تلاش میکنند تا پدربزرگ و مادربزرگ را متقاعد کنند که از آنها حمایت مالی کنند تا در آنجا هتلی بسازند. نیکولاس، مردی که آنها را همراهی میکرد، ناپدید میشود و خانواده را در جزیره گرفتار میکند و لبخندها شروع به محو شدن میکنند. با سرما، بدون آب و بدون اطمینان، عصبانیتها کاهش مییابد و تنشهایی که هر عضو خانواده پنهان کرده است، نمایان میشود.